محمد معصوم البكري ( نامى )

172

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

جمعى را از مردم دولتشاهى و برغدائى بر سر كشتى فرستادند . و آنها تير باران كردند . زخمى چند كارى بمير رسيد ، و روز ديگر ازين عالم فنا به ملك بقا پيوست . پادشاه را از فوت مير غم بسيار رسيد . و در چهارشنبهء ديگر ميرزا يادگار ناصر از آب عبور نموده سعادت ملازمت دريافت . و هم درين اثنا ايلچيان ميرزا شاه حسن شيخ ميرك پورانى و ميرزا قاسم را رخصت فرموده منشور عالى فرستادند ، و به خط شريف « 1 » بران تحرير فرمودند كه « شاه حسن بيگ را بعد از سلام آنكه آنچه التماس نموده بود به موقف قبول پيوست به شرطى كه از روى عقيده آمده ملازمت كند ، و السلام » . ميرزا شاه حسن مدتى حرف آمدن در ميان داشت . چون امراى ارغون به او درين كنگاش « 2 » موافقت نمىكردند ، متأمل شده آمدن را در عقدهء تسويل و تاخير انداخت ، تا آنكه در غرهء شهر ( f . 128 a ) جمادى الاول سنه نهصد و چهل و هشت پادشاه بصوب سيوستان نهضت فرمودند ، و ولايت بهكر را به يادگار ناصر ميرزا مرحمت كردند . و چون رايات ظفر آيات قريب به سيوستان رسيد فضيل بيگ « 3 » برادر منعم خان و ترسون بيگ برادر شاهم خان « 4 » و جمعى ديگر تا بيست نفر بر كشتى سواره پيش مىرفتند كه جمعى از قلعه بر آمده قصد آن جماعت كردند . اينها باتفاق از كشتى برآمده بجانب مردم قلعه تاختند . مردم قلعه رو بگريز نهاده بقلعه در آمدند و در هفدهم ماه رجب سنه نهصد و چهل و هشت محمد همايون پادشاه به گرد « 5 » سيوستان نزول اجلال فرمودند . و پيش از رسيدن پادشاه محافظان حصار مير سلطان قلى بيگ و مير شاه محمود ارغون و مير محمود ساربان و على محمد كوكلتاش و مير سفر ارغون باغات و عمارات حوالئ قلعه را ويران ساخته بودند . پادشاه كار بر اهل حصار دشوار گرفتند .

--> ( 1 ) م : نورانى ( 2 ) م : باب ( 3 ) ح م : فضل بيگ ( 4 ) م : سام خان ( 5 ) و در اصل : به بكرو ؛ ح : از بهكر بسيوستان